همبازی
برای خیلی از ما، بازیِ فکریِ دوران بچگی یعنی منچ و مار و پله؛ سرگرمیِ دوستداشتنی ولی ساده. اما نسلِ امروزِ بازیهای بچگانه خیلی جلوتر رفته. این بازیها با ظاهرِ کاملاً سرگرمکننده، چیزهایی به بچه یاد میدهند که کلاسِ درس بهسختی میتواند: صبر، تمرکز، حل مسئله و کنار آمدن با باخت. بیایید ببینیم دقیقاً چه اتفاقی سرِ میز میافتد و از کجا باید شروع کرد.
نوبت گرفتن و صبر کردن به نظرِ ما بدیهی است، ولی برای یک بچهی چهارساله یک مهارتِ واقعی است. بازیِ رومیزی بدونِ اینکه کسی نصیحت کند، به بچه یاد میدهد که منتظر بماند، نوبتِ بقیه را رعایت کند و بفهمد همهچیز همان لحظه اتفاق نمیافتد.
مهارتهای زبانی و ریاضیِ پایه هم توی خیلی از بازیها قایم شدهاند. شمردنِ خانهها، مقایسهی عددها، تشخیصِ رنگ و شکل، توصیفِ یک تصویر برای بقیه؛ همهی اینها لای یک بازیِ لذتبخش تمرین میشوند.
کنار آمدن با برد و باخت شاید مهمترین درس باشد. بچه توی محیطِ امنِ یک بازیِ خانوادگی یاد میگیرد که باختن آخرِ دنیا نیست و بردن هم دلیل نمیشود از بقیه سرتر باشد. همین تجربهی تکرارشونده است که پایهی تابآوریِ عاطفی را میسازد.
تمرکز هم توی دنیایی که پر از محرکهای تند و رنگی است، چیزِ کمیابی شده. بیست دقیقه نشستن پای یک بازی و دنبال کردنِ جریانش، عضلهی تمرکزِ بچه را قوی میکند.
در این سن هدف این است که بچه با مفهومِ بازی آشنا شود، نه اینکه رقابت کند. سراغِ بازیهای مشارکتی بروید که همهی بازیکنها با هم به یک هدف میرسند؛ مثلاً با هم میوهها را میچینند قبل از اینکه کلاغ برسد. قطعهها باید بزرگ و بیخطر باشند، قانون در حدِ یکی دو جمله، و بازی کوتاه؛ ده پانزده دقیقه بس است. مهم است که بزرگترها هم واقعاً بازی کنند، نه اینکه فقط بالای سرِ بچه بایستند.
حالا بچه آمادهی بازیهایی است که برنده و بازنده دارند، ولی هنوز باید حواستان به تعادل باشد. بازیهای حافظه، بازیهای تشخیصِ سریعِ تصویر و بازیهای کارتیِ ساده در این سن عالیاند. یک ویژگیِ مهمِ بازیِ خوب برای این سن این است که شانس در آن نقشِ پررنگی دارد؛ یعنی بچه میتواند حتی جلوی یک بزرگسال هم ببرد، و همین برد اعتمادبهنفسش را بالا میبرد. از بازیهایی که یک نفر را وسطِ راه حذف میکنند دوری کنید.
این سن نقطهی طلاییِ بازیِ رومیزی است. بچه میتواند قانونِ چندمرحلهای را دنبال کند، نقشه بکشد و چند نوبت جلوتر را ببیند. حالا میتوانید بردگیمهای خانوادگیِ جدیتر را بیاورید روی میز: بازیهای مسیرسازی، مدیریتِ سبکِ منابع، بازیهای حدسی و کلامی که کلِ خانواده را درگیر میکنند. توی این سن، بازی میتواند به فعالیتِ مشترکِ اصلیِ خانواده تبدیل شود؛ چیزی که همه، از بچه تا بزرگ، یکجور ازش لذت میبرند.
عمداً نبازید که بچه همیشه برنده شود. بچهها زودتر از آنچه فکر میکنید میفهمند و آنوقت بردِ واقعی برایشان بیارزش میشود. به جایش بازیهایی بردارید که شانس در آنها زیاد است تا زمینِ بازی خودش صاف باشد.
وقتی بچه میبازد و ناراحت میشود، احساسش را قبول کنید ولی بازی را متوقف نکنید. همین جملهی ساده که «میدونم باختن سخته، دفعهی بعد دوباره امتحان میکنیم» بیشتر از هر سخنرانی اثر دارد.
بازی را ابزارِ تنبیه یا جایزه نکنید. اگر بازیِ فکری تبدیل شود به «جایزهی مشق نوشتن»، جای خودش را بهعنوان یک لذتِ مشترک از دست میدهد.
و قانونها را برای سنِ بچه ساده کنید. هیچ اشکالی ندارد که دورهای اول بعضی قانونهای پیچیده را کنار بگذارید و بعد که بچه مسلط شد اضافهشان کنید.
یک قفسهی کوچک با چهار پنج بازیِ خوب و متناسب با سن، میتواند سالها منبعِ سرگرمیِ خانواده باشد و در همان حال، بیسروصدا مهارتهای زندگی را به بچه یاد بدهد. برخلافِ اسباببازیهایی که چند هفته بعد گوشهی اتاق میمانند، یک بازیِ رومیزیِ خوب هر بار که باز میشود یک تجربهی تازه است؛ چون این همبازیها و تصمیمهای آن شباند که بازی را میسازند، نه فقط جعبه.